امروز : یکشنبه   31. اردیبهشت 1391   28. جمادي‌الثاني 1433   20. می 2012
feed-image RSS خبری ملایر آنلاین

با اهل دل

http://www.malayeronline.com/images/1391/sayer/tajrobeh.jpg

اوقات شرعی


 
تصویر
موجیم که آسودگی ما عدم ماست . . . (برای پاسداران سرافراز اسلام و ولایت)
پنجشنبه, 31 فروردین 1391
مجتبی راه وار: هنوز خبری از موشک و خمپاره و بمب شیمیایی نبود و اگر صدایی از تیر و تفنگ بر می خواست جنجال آفرینی عده ای اندک بود که می خواستند آب را گل آلود کنند و ماهی بگیرند. در آغازین سال های پس از پیروزی، بودند بازماندگان عهد قدیم که شب ها چماق می کشیدند و اوباش گری می کردند و به بهانه ای کوچک بلوایی بزرگ می ساختند یا دسته دیگر، آنان که پیش از رانده شدن، انقلاب را فرصتی می دانستند مگر از قبل آن قبایی بر قامت خود بدوزند و وقتی به جای ترمه، نمدنصیب شدند و دیدند کلاهی حتی برای طلب دنیای شان نمی توانند ببافند، دنبال خیال خام مقابله رفتند و ماشه حذف فیزیکی را بر روی جمعی از بزرگان انقلاب چکاندند. روزهای پس از پیروزی بود و خیال آرام مردم و جوانان انقلابی پرشور بوی ناامنی می شنید که مبادا نتیجه مبارزاتشان و خون هایی که به بهای صیانت از اعتقاد و ایمان فدا شده بود پامال توطئه های داخلی شود. جماعت جوانی که خالصانه دست ها را بالا... ادامه مطلب...
تصویر
یک فنجان چای با سراینده دیوان انتظار: فراتر از مرزهای باور
یکشنبه, 27 فروردین 1391
مجتبی راه وار، داود فرامرزی: با وجود مشکل جسمی هم می‌توان خوب و زیبا زندگی کرد. جلیل جمشیدی نمونه بارز این امر است. مردی که با وجود تمام مشکلات هنوز هم به زندگی لبخند می‌زند. جانباز ارتش جمهوری اسلامی ایران سالیان سال است که با مشکل معلولیت قسمت عمده‌ای از بدنش دست و پنجه نرم می‌کند اما روحیه مثال‌زدنی‌اش حیرت‌زده‌مان کرد. امید به زندگی، تلاش و صبری تحسین‌برانگیز در او موج می‌زد. پای صحبت او در صفحه یک فنجان چای نشستیم تا شاید کمی بیشتر به زندگی‌مان فکر کنیم.   لطفاً بیوگرافی مختصری از خود بفرمایید؟ جلیل جمشیدی هستم و در سال 1334 در روستای می‌آباد متولد شدم. دوران ابتدایی را در روستا گذراندم و دیپلم را در رشته طبیعی در شهرستان ملایر گرفتم و پس از آن وارد بازار کار آزاد ( بنایی و معماری) شدم تا این‌که به دوران خدمت سربازی رسیدم و سپس به خدمت نظام در آمدم.   در چه سالی و در کدام قسمت ارتش خدمت می‌کردید ؟ اوایل انقلاب... ادامه مطلب...
 

مناسبتها

http://malayeronline.com/images/monasebat/monasebatha.jpg


 
در جلسه حسن ونایی و پروفسور راستان چه گذشت؟ مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

کد خبر:  3885
تهیه کننده خبر: ????? ??? ???
  
دوشنبه, 24 بهمن 1390 ساعت 17:22
http://www.malayeronline.com/images/stories/bahman/rastanvanaee.jpg

هفته نامه تاک| وقتی به مهماندار سالن پذیرایی بیمارستان پارس خودمان را معرفی کردیم و سراغ پروفسور راستان را گرفتیم، ما را پای میزی بردند که فکر نمی‌کردیم برای بچه‌های هفته‌نامه تاک چیده شده باشد. در انتظاری که هر ثانیه‌اش سالی بود، چشم‌هایمان از عقربه‌های ساعت کنده نمی‌شد. در جوارمان اما فضای دیگری حاکم بود. جمعی از پزشکان کهن‌سال دور هم نشسته، بگو بخندهایشان حکایتی داشت برای خودش. وقتی بر آن فضای پر سر و صدا سکوت حاکم شد، ناخودآگاه سرم را به سوی آن‌ها برگرداندنم و همه را ایستاده دیدم. خط نگاهشان را که دنبال کردم، در درگاه پیرمردی را دیدم خوش سیما و خوش لباس با خنده‌ای بر لب که به آرامی قدم بر‌می‌داشت. از احترامی که جماعت پزشکان بذله‌گو گذاشتند دانستیم که پروفسور راستان است. احساسی داشتیم وصف ناشدنی از یک دیدار. دیداری که امیدواریم برای همه شما خوانندگان صفحه یک فنجان چای رخ دهد تا بدانید بیهوده شیفته این مرد افتاده حال و خاکی و همه‌چیز تمام نشده‌ایم. گفت و گوى مفصل ما با پروفسور راستان به دليل حجم بالاى مطالب به صورت خلاصه شده منتشر می‌گردد. متن كامل مصاحبه همزمان با انتشار هفته‌نامه تاك در سال 1391 تقديم خوانندگان عزيز خواهد شد.

از خوانندگان عزيز درخواست مى‌شود نظر خود را در زمينه صحبت‌هاى پرفسور راستان به شماره پيامك 10000851 ارسال فرمايند.


 

http://www.malayeronline.com/images/stories/bahman/rastanvanaee1.jpg

خانواده راستان به واسطه خدماتی که انجام داده‌اند برای مردم به یک اسطوره تبدیل شده‌اند. بخش مهمی از این جایگاه متعلق به مرحوم دکتر راستان است. اگر موافق باشید از ایشان شروع کنیم.

من و خانواده‌ام همیشه مرهون محبت‌های مردم ملایر بوده و هستیم. سال‌ها پس از فوت پدرم گذشته است و من همچنان می‌بینم این دوستی دوطرفه حفظ شده و حتی رشد پیدا کرده است و همین خوشحالم می‌کند.

 

شهرت اصلی دکتر راستان در تشخیص ایشان است بعنوان مثال بیماری روستائیان را از آب آن روستا تشخیص می‌دادند و درمان می‌کردند. این تخصص را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

مرحوم پدرم قدرت تشخیص بالای خود در این رشته را مدیون یک پزشک جراح انگلیسی به نام "دکتر شافتر" بود. پدرم در بیمارستان اصفهان درس پزشکی یک روز دکتر شافتر از پدرم که شاگرد وی بوده است درخواست می‌کند در اتاق عمل او را همراهی و کمک کند، روحیه خوب پدرم در اتاق عمل موجب می‌شود در سایر جراحی‌ها نیز دکتر شافتر راه همراهی کند.

 

دوره رشد پدر شما در علم پزشکی از همین نقطه آغاز شد؟

دقیقاً. البته ابتدا پدرم از پرستاری شروع کرد. اما به واسطه‌ای آموزش‌های خاصی که دکتر شافتر به وی داد توانست کارهایی انجام دهد که اگر نگوییم غیرممکن، اما منحصر به فرد بود بطوری که برخی از آن‌ها برای من بعنوان پزشکی که در سطح اول دنیا طبابت و جراحی کرده‌ام هنوز هم حیرت آور است.

 

پس از آن در اصفهان مستقر شدند یا به شهری دیگری نقل مکان کردند؟

بدلیل فوت رئیس بیمارستان یزد به آن‌جا منتقل شد. شش سالی آن‌جا ماند و بعد برای دریافت دیپلم به دانشگاه تهران رفت. از آن‌جا به صحنه کرمانشاه رفت. در صحنه خبر می‌دهند فردی آبسه بزرگی زیر سینه‌اش دارد و در حال مرگ است. پدرم به خانه وی می‌رود و رنگ‌پریدگی بیمار را می‌بیند. به دلیل این‌که هیچ‌گونه وسایل پزشکی در صحنه موجود نبوده است، با یک چاقوی مخصوص سلمانی و مقداری طناب سینه بیمار را می‌شکافد، آبسه را بطور کامل بیرون می‌‌آورد و بعد از مدتی کاملا خوب می‌شود.

 

چند سال در صحنه ماندند؟

طول چندانی نکشید. برای خرید وسایل به تهران آمدند اما در بازگشت به کنگاور رفتند و فرزندان "خان ساری اصلانی" را درمان کردند که سر و صدای زیادی به پا کرد. بعد به اسدآباد آمد.

 

مهم‌ترین اتفاق دوره اسدآباد چه بود؟

اگر منظورتان اتفاق پزشکی است، باید عرض کنم که موضوع مهم‌تری اتفاق افتاد. در اسدآباد پدرم با دختری که اصالتاً اصفهانی بود و در همسایگی آن‌ها خانه داشته است آشنا می شود و همین آشنایی زمینه ازدواج آن‌ها را فراهم می‌کند. پس از آن، هر دو به اصفهان می‌روند و پس از برگزاری مراسم عقد، به اسدآباد برمی‌گردند اما پدرم بلافاصله به همدان منتقل می‌شود در همین اثنا یکی از نمایندگان مردم ملایر در مجلس شورای ملی به نام "مخبر‌ فرهمند" از پدرم دعوت می‌کند که به ملایر بیاید و در آن‌جا مستقر شود. پدرم هم می‌پذیرد و راهی می‌شود.

 

همین دعوت سرآغاز ورود خانواده راستان به ملایر می‌شود؟

بله پدرم با راننده‌ای به نام "قربان پیرسوارانی" به ملایر می‌آید و شب در همان‌جا مستقر می‌شود. قربان‌خان بعدها شرکت اتوبوسرانی "اتوملایر" را راه‌اندازی کرد و تا پایان عمر پدرم، یکی از بهترین دوستان وی بود.

 

وضعیت بیمارستان‌های ملایر در آن زمان چگونه بوده است؟

تنها یک بهداری در ملایر وجود داشت که چون خانم فخرالدوله ساخته بود، به همین نام معرف بود و بعدها که به بیمارستان تبدیل شد، به نام بیمارستان فخریه تغییر نام داد. البته در این بهداری کارهای بسیار کوچکی انجام می‌شد و درمان‌ها در حد ابتدایی و سرپایی بود. از طرف دیگر، مرحوم سیف‌الدوله بخشی از املاکش را وقف کرده بود که در برخی از آن‌ها یک بیمارستان و یک مدرسه ساخته شد. با ورود پدرم به ملایر، امیرمؤید که فرزند سیف‌الدوله بود، پدرم را به بیمارستان سیفیه دعوت کرد. به دلیل این‌که جراح بود و تخصص بالایی داشت، درخواست تجهیز بیمارستان می‌کند و امیرمؤید هم بلافاصله بودجه و امکانات را در اختیار وی قرار می‌دهد. بخش جراحی بیمارستان سیفیه راه‌اندازی و روزهای چهارشنبه برای عمل جراحی تعیین می‌شود.

 

عمل جراحی هم انجام می‌دادند؟

بین شهرهای مهمی که آن‌زمان وجود داشت، ملایر به یک مرکز پزشکی تبدیل شد بطوری که از شهرهای همدان، بروجرد و دیگر شهرهای اطراف بیماران را برای جراحی به ملایر می‌آوردند. از دوردست‌ترین نقاط منطقه می‌آمدند و گاهی وقت‌ها آن‌قدر شلوغ می‌شد که پدرم تا دیروقت برای انجام عمل‌های مختلف جراحی در بیمارستان می‌ماند. گاهی هم پدرم خودش راه می‌افتاد و برای معالجه بیماری به روستاها می‌رفت. خاطرم هست یک‌روز نامه‌ای با این مضمون به دستش رسید که: "یوسف راستان، عیسی دوران نفسم تنگ شده، شیشه عمر عزیزم هدف سنگ شده" و بعد متوجه می‌شود نویسنده یکی از اهالی روستای قلعه‌نو است که بیمار شده و نمی‌تواند برای معالجه به ملایر بیاید. پدرم به آن‌جا رفت و وی را مداوا ‌کرد.

 

ساده‌زیستی یکی دیگر از خصوصیات خانواده شماست. در این مورد توضیح می‌فرمایید؟

بهترین دوست پدر من "قربان‌خان" راننده‌‌ای بود که وی را به ملایر آورد و دوستان نزدیک دیگری هم به نام "غلام‌حسین‌خان موفق" و "میرزا محسن" داشت که همه از طبقات پایین جامعه بودند. با خوانین و رؤسای ادارات راهی نداشتیم. پدرم اجازه نمی‌داد ما لباس نو بپوشیم چون اعتقاد داشت بچه‌های دیگر نمی‌توانند لباس نو بپوشند و این موضوع ممکن است باعث آزار آن‌ها شود.

 

علاقه‌ شما برای ادامه دادن راه پدرتان از کجا آغاز شد؟

خانه ما حوالی پارک سیفیه بود و وقتی برای بازی می‌رفتیم، من به بیمارستان می‌رفتم و از پشت شیشه اتاق جراحی مشغول تماشا می‌شدم. پدرم ابتدا چیزی نمی‌‌گفت اما وقتی سماجتم را دید، من را به اتاق عمل برد. اول شستن دست‌ها را به من نشان داد. بعد روپوش پوشیدم و بعنوان کمک جراح همراه پدرم شروع به کار کردم. اولین باری که وارد اتاق عمل شدم، تا پایان شب را یکریز در کنار پدرم ماندم و در امر جراحی به وی کمک کردم.

 

چند سال داشتید؟

10 سال.

 

یک کودک 10 ساله چطور می‌تواند کمک یک پزشک جراح شود؟

وقتی از پشت شیشه اتاق عمل نحوه جراحی را تماشا می کردم، بیشتر به کارهای دستیار پدرم نگاه می‌کردم که نامش "سلطان‌مراد خان" بود و می‌خواستم ببینم چکار می‌کند. وقتی دقت کردم، حس ‌کردم کار وی بسیار ساده‌تر از کار پدرم است و همین موضوع موجب شد که بخشی از کارهای مربوط به اتاق عمل را از پشت شیشه اتاق عمل یاد بگیرم. بعدها که خودم جراح شدم، آقای "نعمت‌اللهی" دستیار من شد که ایشان هم درس این‌کار را نخوانده بود اما دید خوبی داشت و به واسطه هوش خوب همه چیز را یاد گرفته بود بطوریکه همه می‌گفتند مکمل بسیار خوبی برای من است.

 

از کاری که طی آن یک روز در کنار پدرتان انجام دادید راضی بودید؟

پدرم بیشتر از خودم راضی بود. بطوری‌که هفته آینده هم به دعوت پدرم باز به اتاق عمل رفتم و به وی کمک کردم.

 

با این حساب، نقطه ورود شما به پزشکی هم از بیمارستان سیفیه شروع شد؟

بله و این روند کم و بیش ادامه داشت تا این‌که من کلاس 9 را تمام کردم و برای ادامه تحصیل تصمیم گرفتم از ملایر خارج شوم. البته امکان ادامه تحصیل تا کلاس یازده در ملایر وجود داشت اما ترجیح دادم در یک شهر بزرگ‌تر تحصیل کنم و بجای همدان، تهران را انتخاب کردم. بعد از مهاجرت به تهران و اشتغال به تحصیل، دیپلم طبیعی را در سال 1332 گرفتم که همزمان با اتفاقات کودتای 32 مرداد بود.

 

طی این‌سال‌های ارتباط شما با خانواده‌تان در ملایر حفظ شد؟

در دوره تحصیل بیشتر ارتباطات از طریق نامه بود اما در پایان هر سال تحصیلی که با آغاز تابستان همراه بود به ملایر باز‌می‌گشتم و به دلیل علاقه‌ای که به ملایر داشتم کل تابستان را در ملایر می‌ماندم.

 

بعد از دیپلم وارد خدمت سربازی شدید؟

نه. به دلیل این‌که تحصیلم قطع نشد، دارای معافیت تحصیلی بودم. بر همین مبنا تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل به کشور آلمان بروم.

 

چرا آلمان را برای ادامه تحصیل انتخاب کردید؟

سوال خوبی کردید. در تهران با دوستی به نام "همایون داور" آشنا شدم که فرزند داور معروف بود. همایون به دلیل حمایت‌های دولت، راهی آلمان شد به همین دلیل من هم تصمیم گرفتم راهی آلمان شوم. یادگیری زبان آلمانی را شروع کردم و به دلیل این‌که زبان انگلیسی را بلد بودم، توانستم ظرف مدت کوتاهی زبان آلمانی را هم یاد بگیرم و شش ماه بعد از همایون، من هم راهی آلمان شدم و در رشته پزشکی شروع به تحصیل کردم.

 

سال آن را به خاطر دارید؟

عجیب است که در تاریخ نام‌نویسی من برای تحصیل در دانشگاه، چهار عدد مشابه وجود دارد: 5/5/1955 که همان حدود سال‌های 1332 یا 1333 می‌شود. در مجموع 14 سال در آلمان درس خواندم و تخصص جراحی را دریافت کردم.

 

طی این 14 سال رفت‌وآمدی هم به ایران و مشخصاً به ملایر  داشتید؟

بله. البته امکان رفت‌وآمد هر روز مثل الآن وجود نداشت. ابتدا سخت مشغول تحصیل بودم تا این‌که بعد از گذراندن دوره مقدماتی که در اصطلاح "فیزیکوم" نام دارد، تصمیم گرفتم به ملایر بیایم و به خانواده‌ام سر بزنم. اتفاق جالبی که افتاد این بود که یکی از دوستانم برای برادرش یک ماشین خریداری کرده بود که می‌خواست آن را از راه زمینی به ایران بیاورد. به من پیشنهاد کرد که ماشین را ببرم و من هم قبول کردم. فاصله بین آلمان تا ایران 6 هزار کیلومتر بود که هفت روز در راه بودم تا به ایران رسیدم. گذشتن از بیایان‌های ترکیه و جاده‌های غیراستاندارد آن موقع واقعاً وحشتناک بود. من اولین دانشجوی ایرانی بودم که با ماشین از راه زمینی به ایران آمدم و بعدها این‌کار من را دیگر دانشجویان ایرانی هم انجام ‌دادند.

 

بعد از ورود به ایران در تهران ماندید یا به ملایر رفتید؟

تمام وقت در ملایر بودم چون خانواده‌ام در ملایر بود. پدرم می‌گفت تهران جای زندگی نیست چون هوای آلوده دارد و خیلی هم شلوغ است. یعنی همین حرف‌هایی که الآن می‌زنیم، پدرم آن‌موقع می‌گفت.

 

ایام فراغت در ملایر چگونه می‌گذشت؟

چون اهل شکار بودم، بیشتر به شکار می‌رفتیم. آن‌وقت‌ها کوه‌سرده، قلانقدعلی، سامن، قلم‌پا و دره‌راست پاتوق اصلی ما برای شکار بود. شکارها هم بیشتر قوچ، میش، کل و بز بود که الآن از این کار پشیمان هستم. البته هنوز کوه می‌روم اما مدت هاست شکار را کنار گذاشته‌ام.

 

با احتساب 14 سال تحصیل،  فکر می‌کنم سن شما از 30 سال گذشته بود. به فکر ازدواج نیفتادید؟

خوب است که شما فراموش نکردید. در سال 1964 یعنی حدود 1343 با یک زن آلمانی ازدواج کردم. این خانم همکار من و در واقع رئیس آزمایشگاه قلب بود. ما به یکدیگر علاقه‌مند شدیم. اولین کاری که کردم این بود که بلافاصله به ایران آمدم. در ملایر خدمت پدر و مادرم رسیدم و موضوع را مطرح کردم و نظر و اجازه خواستم که خوشبختانه هم پدرم و هم مادرم موافقت کردند. پس از موافقت پدر و مادر، به آلمان رفتم. خاطره‌ای که دارم این است که خطبه عقد ما را مرحوم شهید بهشتی در سفارت ایران در آلمان خواند و به مرور زمان صاحب چهار فرزند شدیم.

 

سوالی که می‌خواهم از شما بپرسم این است که پس از این‌که ازدواج کردید، آیا با همسرتان به ملایر می‌آمدید؟

بله. بسیار زیاد. اولین بچه‌ام دختر و نامش فروزان است که یکسال بعد از ازدواجمان به دنیا آمد. وقتی به ملایر آمدم، به همسرم گفتم من می‌خواهم به شکار بروم. همسرم هم بدون هیچ مشکلی پیش پدر و مادرم ماند. جالب این‌جاست که وقتی به خانه بازگشتم، قرار گرفتن در کنار مادرم و حضور در میهمانی‌های زنانه موجب شده بود همسرم اصطلاحات ملایری را یاد بگیرد.

 

با این توصیفی که می‌فرمایید دوره شکار رفتن شما باید خیلی طولانی باشد.

بله. وقتی با دوستان جمع می‌شدیم، از کوه سرده شروع می‌کردیم و از کوه‌های اصفهان سر درمی‌آوردیم که حدود دو ماه طول می‌کشید. دلیل اصلی البته شکار نبود بلکه من عاشق کوه رفتن بودم و همین موضوع موجب می‌شد هر وقت به ملایر می‌آمدم، در خانه بند نمی‌شدم و به کوه می‌رفتم.

 

همسرتان که در واقع با زبان و فرهنگ و آداب و رسوم ما کاملاً ناآشنا بود، از نبود شما ناراحت نمی‌شد؟

دلیل اصلی ازدواج من با همسرم این بود که با اخلاق خاص من کاملاً کنار می‌آمد. خاطرم هست وقتی خواستم برای پدر و مادرم وی را توصیف کنم ایشان را به جواهر توصیف کردم که انصافاً شایسته آن است. به دلیل فداکاری‌های همسرم، علاقه ما روز به روز بیشتر شد و تا امروز هم ادامه دارد. وقتی زن در زندگی بنای ایراد گرفتن را بگذارد، مرد هم تا اندازه‌ای می‌تواند تحمل کند و بعد همه چیز از بین می‌رود.

 

بعد از گذراندن 14 سال و دریافت تخصص جراحی، ماندگار آلمان شدید یا تصمیم گرفتید به ایران بازگردید؟

برنامه بعدی من دریافت مدرک پروفسوری بود. پدرم در تصمیمات من دخالت چندانی نمی‌کرد اما با رفتن من مخالف بود چون فضا، امکانات و شرایط برای استقرار یک جراح قلب در ایران وجود نداشت اما من می‌دانستم اگر بتوانم جراحی قلب را بگیرم، درست زمانی به ایران باز‌می‌گردم که زمینه برای کار جراحی قلب در ایران فراهم شده است به همین دلیل راهی آلمان شدم.

 

چرا قلب را برای تخصص انتخاب کردید؟

برای تز دکترا در آلمان، یک آزمایش به اتفاق "دکتر گرونر" که استاد راهنمای من بود روی قلب سگ انجام دادم و علاقمند شدم رشته قلب بخوانم. دلیل دیگرش این بود که دست‌های من خیلی تیز بود و حین جراحی ضمن این‌که دقت بسیار بالایی داشتم، خیلی تند کار می‌کردم. مثلا لخت کردن سه رگ کوچک و خون گرفتن از آن که بطور متوسط برای دیگران یک ربع زمان می‌برد را من کمتر از پنج دقیقه انجام می‌دادم. تکرار این کارها موجب می‌شد، استادان من هم حیرت کنند.

 

و ادامه تحصیل برای رسیدن به مقطع پروفسوری آغاز شد.

بله. وارد دانشگاه "گوتینگن" شدم. این دانشگاه دارای گرید پزشکی بسیار بالایی در دنیا بود بطوریکه تا کنون موفق شده است حدود 14 یا 15 جایزه نوبل دریافت کند. سطح علمی این دانشگاه در جهان به قدری بالا بود که شکافتن اتم برای اولین بار در جهان در این دانشگاه و بوسیله پروفسور هان انجام شده است. در کل می‌خواهم عرض کنم در این دانشگاه آغاز به کار کردم و ابتدا دانشیار شدم چون پیش از پروفسوری باید رساله دانشیاری ارائه می‌‌کردم. در همین زمان دستگاهی اختراع کردم که مخصوص بچه‌های ضعیفی بود که بدلیل نارسایی قلبی ظرف یک‌ سال اول زندگی فوت می‌کردند. پس از اختراع دستگاه، ابتدا آزمایشاتی روی حیوانات انجام دادم و وقتی کارکرد موفق دستگاه  اثبات شد، آن را روی بچه‌ها آزمایش کردیم. به وسیله این دستگاه یک سوراخ کوچک در قلب آن‌ها ایجاد می‌کردیم و به همین دلیل می‌توانستند زنده بمانند. در پایان این دوره با درجه عالی حق تدریس گرفتم. بعد از این مرحله باید به مدت پنج سال در بهترین و معتبرترین دانشگاه آلمان که از دانشگاه‌های برتر بین‌المللی بودند تدریس می‌کردم تا به درجه پرفسوری برسم.

 

شرایط رسیدن به چنین جایگاهی در کشوری مثل آلمان تا چه حد دشوار است؟

به هر حال کار آسانی نیست. آلمان‌ها در بسیاری از علوم پیشرو هستند و رشد کردن در چنین سیستمی مستلزم تلاش‌های بسیار است اما غیرممکن نیست. ما ایرانی‌ها خیلی باهوش هستیم اما پشتکار لازم را نداریم. در آلمان وقتی هدفی مشخص می‌شود، آنقدر می‌روند تا به نتیجه برسند اما این‌جا این‌گونه نیست. به هر حال من تلاش‌های زیادی کردم و خسته نشدم. به همین دلیل بود که بعد از گذراندن این دوره‌ها دانشگاه "گوتیگن" بدلیل سوابق علمی و قریب بیست سال تحصیل و تدریس من در این کشور، از دولت آلمان درخواست پرفسوری کرد که مورد موافقت قرار گرفت.

 

فرمودید که هدف شما از سفر به آلمان، رسیدن به درجه پروفسوری بود. بعد از رسیدن به این هدف، در آلمان ماندگار شدید یا به ایران بازگشتید؟

رسیدن به درجه پروفسوری با تأسیس اولین بیمارستان قلب ایران در تهران همزمان شد. بر همین اساس یکی از روزها دعوت‌نامه‌ای از ایران به دستم رسید مبنی بر این‌که برای جراحی‌ در بیمارستان قلب تهران به شما نیاز داریم. من موضوع را در آلمان مطرح کردم. ابتدا مخالفت کردند اما وقتی اصرار مرا دیدند، با یک سال مرخصی من موافقت کردند.

 

وقتی به تهران آمدید، وضعیت بیمارستان قلب تهران چگونه بود؟

وقتی از بیمارستان بازدید کردیم متوجه شدیم که فضای مناسبی وجود دارد اما تجهیزات خاصی وجود نداشت. از بین افرادی که برای کار دعوت شده بودند، کار اصلی را به من و آقای دکتر تربیت دادند البته چند آمریکایی هم بودند که بواسطه حمایت‌های دولتی به آن‌جا ورود پیدا کرده بودند اما عملاً کاری نمی‌توانستند انجام دهند. اوایل کمی ما را اذیت می‌کردند اما وقتی متوجه شدند قدرت مانوری از نظر علمی ندارند خودشان کنار نشستند.

 

یکسال اول بر همین منوال گذشت؟

بله. مداوم در رفت و آمد بودم. البته هراز چندگاهی به آلمان می‌رفتم و چد روزی در آلمان می‌ماندم و باز‌می‌گشتم. همکاری من با بیمارستان قلب بعد از یک سال هم ادامه داشت تا این‌که انقلاب شد. اوایل انقلاب وزیر بهداری وقت می‌خواست کاربری بیمارستان را تغییر دهد و آن را به یک بیمارستان عمومی تبدیل کنند چون برداشت آن‌ها این بود که به بیمارستان عمومی بدلیل شیوع بیماری‌های سطحی مثل بیماری‌های عفونی نیاز بیشتری داریم. من و دکتر تربیت به اتفاق پزشکان بیمارستان قلب مقاومت کردیم و اجازه این کار را ندادیم زیرا افرادی بودند که زندگی‌شان را فدای تجهیز و راه‌اندازی این بیمارستان کرده بودند که خود من یکی از آن‌‌ها بودم. این وضعیت ادامه داشت تا این که عقلا وارد شدند و از این کار جلوگیری کردند.

 

بعد از آن چکار کردید؟ از یک طرف مرخصی شما تمام شده و از طرف دیگر کاری را در تهران آغاز کرده‌اید که می‌بایست ادامه دهید و به سرانجام مطلوب برسانید.

در شرایط بعد از انقلاب امنیت امروز در کشور برقرار نبود اما با این حال، من وطنم را انتخاب کردم چون حس کردم در آن شرایط به وجود من در ایران نیازی بیشتری هست به همین دلیل به آلمان رفتم و اعلام کردم که قادر به حضور در آلمان نیستم و می‌خواهم به ایران بروم.

 

برخورد آن‌ها چگونه بود؟ موافقت کردند؟

به هیچ عنوان موافق جدا شدن من از آلمان نبودند به همین دلیل همیشه با شرایط من کنار می‌آمدند. وقتی به آن‌ها اعلام کردم می‌خواهم بروم، پیشنهاد دادند که هر سه ماه یک بار به آلمان بروم و چند روزی را آن‌جا بمانم و عمل جراحی قلب انجام دهم. این را هم بگویم در تمام آن یک سالی که در ایران بودم، حقوق و مزایای من را کامل پرداخت می‌کردند و بعد هم که دوباره به ایران آمدم، علی‌رغم این‌که کمتر به آلمان می‌رفتم اما حمایت‌های مادی آن‌ها قطع نشد و حقوق من را کامل پرداخت می‌کردند.

 

اصرار آلمانی‌ها برای نگه داشتن شما چه بود؟

من روش خاصی را در عمل جراحی اختراع کرده بودم که در همه دنیا بی‌نظیر و در عین حال بسیار موفق بود و آن‌‌ها می‌خواستند که از این روش در جراحی‌های قلب آن بیمارستان استفاده شود.

 

منظورتان همان جراحی قلب معروف به کنو ـ راستان است؟

در مورد اصطلاح "کنو ـ راستان" توضیح می‌دهم اما قبل از آن باید در مورد روش جراحی خودم توضیح دهم. موضوع از این قرار است که گاهی اوقات به دلیل وجود ضایعه‌ای، بطن چپ قلب دچار گرفتگی می‌شود و این موضوع، یکی از معضلات بزرگ پزشکی بود که چون راه‌حلی برای آن وجود نداشت، موجب مرگ بیماران قلبی زیادی می‌شد. من بر اساس تحقیقاتی که انجام دادم، در سال 1972 که همان حدود سال 1350 می‌شود، موفق شدم بطن چپ قلب را بشکافم، ضایعه را خارج کنم و دوباره بطن را ببندم. این کار را ابتدا روی قلب افراد مرده، سپس روی حیوانات و در نهایت برای نخستین بار روی قلب پسر بچه‌ای انجام دادیم که به دلیل این ضایعه و تنگی بطن چپ، دو بار عمل شده بود و رو به مرگ بود. عمل موفقیت‌آمیز بود ولی بدلیل دو عمل قبلی بچه آنقدر ضعیف شده بود که نتوانست دوام بیاورد اما جراحی روی افراد بعدی که از طریق همین روش عمل شدند، بسیار موفقیت‌آمیز بود.

 

در مورد کنو ـ راستان هم بفرمایید. مشخصاً این اصطلاح چه مفهومی دارد؟

در بیمارستانی که این عمل را انجام می‌دادیم، فردی ژاپنی به نام "اوشینو موری" کار می‌کرد که طی دوره‌ای به تیم پزشکی ما نزدیک شد. هر بار قبل از این‌که ما عمل جراحی را انجام دهیم، نحوه عمل را با جزئیات روی کاغذ برای تیم پزشکی تشریح می‌کردیم. بعدها فهمیدیم همین فرد از بیمارستان آقای "کنو" از ژاپن با هدف سرقت علمی آمده است. به همین دلیل بعد از یادگیری نحوه جراحی، کلیه  اطلاعات ما را به ژاپن منتقل کرد و "کنو" هم در شرایطی که ما به شدت سرگرم کار بودیم، این سرقت علمی را به نام خودش ارائه کرد.

 

برای بازپس‌گیری حقوقتان کاری نکردید؟

خوشبختانه من قبل از این سرقت ادبی و در سال‌ 1350 مقالاتی در همین زمینه به زبان فارسی نوشته و از طریق نظام پزشکی و دانشگاه قلب تهران منتشر کردم که اسنادش موجود است. به همین دلیل کارشناسان پزشکی بلافاصله به کار آقای کنو اعتراض کردند و با ارائه اسناد عنوان کردند که این‌ کار برای اولین بار در ایران و به نام پروفسور هوشنگ راستان انجام شده است. این کش و قوس‌ها در عرصه بین‌المللی ادامه داشت تا این‌که کنگره قلب چند سال پیش در تهران برگزار شد و در آن‌جا دکتر حکمت که رئیس کنگره بود، بدون این‌که من اطلاع داشته باشم، مقاله من را به همه دنیا نشان داد و اعلام کرد این روش منحصر به پروفسور راستان است. بعد از این موضوع نظر کارشناسان آرام آرام باز می‌گردد بطوری‌که امروز در دانشگاه‌های اول دنیا نام کنو را حذف کرده‌‌اند و این روش را به نام راستان می‌شناسند.

 

با این‌حساب دلیل این‌که نام کنو در کنار نام شما فراگیر شد چه بود؟

دلیلش این‌ بود که "کنو" در همان سال‌های اول و بعد از این‌که با اعتراض کارشناسان پزشکی مواجه شد، خودکشی کرد. خودکشی "کنو" راه را برای پاسخ‌گو کردن وی بست و اجازه پی‌گیری‌های بعدی را نداد. در کل باید عرض کنم من این روش را اختراع کردم که به علم پزشکی کمکی کرده باشم و بتوانم جان مردم بیمار را نجات دهم. هدف من هیچ وقت مقابله با یک ژاپنی یا هر فرد دیگر نبوده و نیست. "کنو" از دنیا رفته است و من هم مصلحت می‌بینم که در برابر یک مرده سکوت کنم و چیزی نگویم.

 

به ملایر بازگردیم. مرحوم پدرتان تا چه سالی در قید حیات بودند؟

تا حدود 20 سال پیش زنده بودند. پدرم مشکل پروستات داشت و مدتی در تهران تحت معالجه قرار داشت اما از آن‌جا که می‌دانست باید طی یک مدت طولانی مورد پرستاری قرار گیرد، لب به غذا نزد و بعد از خداحافظی با فرزندانش از دنیا رفت. مرحوم پدرم 88 سال عمر کردند و تا سن 86 سالگی طبابت می‌کردند.

 

وارد یکی از مباحث اصلی شویم که حرف و نقل‌های بسیار زیادی پیرامون آن شنیده شده است. ظاهرا شما یک ملک پدری دارید که قصد داشته‌اید از آن در امور عام‌المنفعه استفاده کنید اما کارشکنی‌هایی صورت گرفته است. موضوع از چه قرار است؟

در سال‌های دهه شصت در ملایر، فردی رئیس بهداری شد و به پدرم پیشنهاد داد شما خانه‌تان را در اختیار ما بگذارید تا آن را به بیمارستان تبدیل کنیم اما پدرم قبول نمی‌کند. بعد هم بدون این‌که نظر پدرم را بخواهند و با وی مشورت کنند، زمین خانه پدری ما را وارد طرح کردند. پدرم اعتراض کرد اما آن‌ها نه تنها کوتاه نمی‌آیند بلکه در مقابل اعلام می‌کنند خانه شما در طرح قرار گرفته و هیچ مبلغی نیز بابت آن پرداخت نمی‌شود. تا وقتی که پدرم زنده بود آن‌ها هیچ کاری از پیش نبردند و بعد از فوت پدرم هم، من موضوع را از طریق مراجع قضایی پی‌گیری کردم تا این‌که پرونده به دیوان عدالت اداری رسید و با حکم آقای رازینی که از قضات سرشناس کشور و رئیس دیوان بودند رأی به نفع ما صادر شد. آن‌جا اعلام کردند که دوره اجرای طرح گذشته است و زمین باید آزاد شود ضمن این‌که اصولا کار آن سازمانی که خانه ما را در طرح گذاشته از اساس اشتباه بوده است.

 

با این حساب ملک شما آزاد شده و در دست شماست؟

خیر. در ملایر هیچ کس جواب ما را نمی‌دهد. همه مردم همیشه به من و خانواده‌ام محبت داشته و دارند و من همیشه مرهون لطف مردم ملایر هستم اما حساب برخی مسئولین را باید از حساب مردم جدا کرد. اداره‌ای که روی این موضوع با من ارتباط داشت بارها موجب رفت‌وآمدهای بی‌مورد من شد و دست آخر هم هیچ نتیجه‌ای نداشت.

 

موضوع احداث بیمارستان قلب به همان سال‌ها باز می‌گردد؟

بله. بعد از این‌که خانه ما را در طرح قرار دادند، طی جلسه‌ای که با مسئولین رده اول شهر داشتم، به آن‌ها پیشنهاد دادم حاضر هستم در صورت توافق، کل زمین آزاد شود و من نیز در مقابل بخشی از این زمین را جهت احداث بیمارستان قلب در نظر بگیرم. برای تأمین هزینه‌های بیمارستان هم اعلام کردم حاضرم از باقیمانده زمین یک مرکز تجارتی بسازم تا از طریق درآمدهای آن ساختمان، هزینه‌های بیمارستان را پوشش دهم اما در کمال تعجب هیچ قدمی برنداشتند و موضوع به همان شکل باقی ماند. اگر مسئولین و شهرداری وقت همت می‌کردند، همان موقع می‌توانستیم اولین بیمارستان تخصصی قلب در غرب کشور را راه‌اندازی کنیم. من عاشق ملایر بوده و هستم به همین دلیل دوست داشتم اولین عمل باز غرب کشور در ملایر انجام شود. آن‌ سال‌ها فقط در سه یا چهار شهر ایران عمل باز قلب انجام می‌شد و من برای این‌که اثبات کنم در احداث بیمارستان جدیت دارم حتی نقشه‌های آن را هم تهیه کردم و ضمن ارائه به مسئولین اعلام کردم حاضرم کل هزینه‌های آموزش نیروی انسانی را خودم تقبل کنم ولی باز هم افسوس و صد افسوس که شهردار و مسئولین در عمل مانع این کار شدند.

 

درخواست شما به کدام اداره رفت که تا این حد موجب دلخوری شما را فراهم کرده است؟

شهرداری ملایر مرجع اصلی همه مراجعات ما بود و شهردار آن دوره مهم‌ترین مانع انجام این کار بود ضمن این‌که نمایندگان هم دستشان را با شهردار یکی کردند و گفتند اگر می‌خواهید بیمارستان درست کنید، باید کل زمین را به ما بدهید. در واقع هدف من کار ثواب کردن برای مردم ملایر و هدف مسئولین آن‌زمان، کباب کردن من بود به همین دلیل به توافق نرسیدیم.

 

و به این ترتیب آن فرصت طلایی از دست رفت؟

بله. فرصت، از این جهت طلایی بود که من با وزیر بهداری وقت ـ دکتر فاضل ـ ارتباط خوبی داشتم. دکتر فاضل به من قول داده بود که اگر برای ملایر بیمارستان تخصصی قلب احداث کنم، برای وارد کردن دستگاه‌ها به من ارز دولتی با نرخ پایین می‌دهد. من این موضوع را با شهردار و مسئولین در میان گذاشتم و خواستار حمایت آن‌ها شدم و گفتم با 2 الی 3 میلیون تومان می‌شود کل بیمارستان را تجهیز کرد. این فرصت طلایی را نباید از دست داد اما متأسفانه آن‌ها زیر بار این موضوع نرفتند که نرفتند.

 

پس این‌که می‌گویند همدان مانع انجام احداث بیمارستان قلب در ملایر شد صحت ندارد؟

مخالفت همدان به شکل دیگری اتفاق افتاد. وقتی فهمیدند که من برای احداث بیمارستان قلب در ملایر اظهار آمادگی کرده‌ام و موضع کاملاً جدی است، استاندار همدان پیش من آمد و گفت شما ملایر را رها کنید و این کار را در همدان انجام دهید. تضمین‌های زیادی هم داد که همه چیز را در اختیار من قرار خواهند داد و شرایط را از هر نظر مهیا خواهند کرد.

 

پاسخ شما چه بود؟

از ایشان تشکر کردم و گفتم ملایر شهر من است و هدفم این است که برای شهر خودم کاری انجام دهم و تأسیس این بیمارستان در همدان از نظر من موضوعیتی ندارد. به ایشان گفتم این کار در همدان یک روز انجام می‌شود اما ما امروز باید ملایر را ببینیم. در پایان از ایشان خواهش کردم حمایت کنند که این بیمارستان در ملایر احداث شود اما متأسفانه ایشان هم رفت و کاری نکرد. در کل از این‌جا به بعد بود که همدان هم همراه برخی مسئولین ملایر به جمع مخالفین احداث بیمارستان تخصصی قلب در ملایر اضافه شد.

 

متأسفم. بنظر شما برای رفع این مشکل چکار باید کرد؟

من انتظار دارم مسئولین به من جواب بدهند و تکلیف این زمین را روشن کنند. در قضایایی از این دست من تنها نیستم. خیلی افراد دیگر هستند که همین مشکل را با ادارات ملایر دارند. شاهرخ ظهیری و رحمان مدنی دو تن از افرادی هستند که همین مشکل را با ادارات ملایر دارند و هیچ کس پاسخ‌گوی مشکلات آن‌ها نیست. هر کجا می‌رویم همه حرف خودشان را می‌زنند. من مطلع شده‌ام که آقای حسن ونایی از مدت‌ها قبل بعنوان نماینده ملایر پیش‌قدم شده‌اند و برای حل مشکل افرادی مثل من اعتماد‌سازی می‌کنند و این خیلی خوب است.

 

آخرین مرتبه‌ای که به ملایر سفر کردید کی بود؟ پی‌گیری‌هایی در این زمینه انجام داده‌اید؟

فکر می‌کنم پارسال بود که آمدم. می‌دانید که ملایر شهر من است. من آن‌جا بزرگ شده‌ام و دوست دارم هر چند وقت یک بار سر بزنم و ببینم چه تحولاتی رخ داده مثلاً این‌که باغ بنفشه بعد از گذر سال‌ها چه شکلی شده است برای من خیلی اهمیت دارد. در کل عرض می‌کنم که بله، در رفت‌و‌آمد هستم. در همین سال‌ها اخیر هم به شهرداری ملایر آمده‌ام و پی‌گیری کرده‌ام اما هنوز پرونده در جریان است و به نتیجه‌ای نرسیده‌ام.

 

برای احداث بیمارستان پزشکی برنامه‌ای دارید یا این‌که کلاً منصرف شده‌اید؟

اخیراً جلسه‌ای با آقای ونایی برگزار کردیم و به توافقات خوبی رسیدیم. البته آقای حسن ونایی از مدت‌ها قبل خواستار برگزاری جلسه بوده‌اند اما به دلیل حضور من در آلمان به تأخیر افتاده و چند روز پیش برگزار شد.

 

در این جلسه چه گذشت؟

در این جلسه آقای حسن ونایی ضمن دلجویی از من خواهش کردند که گذشته‌ها را فراموش و به موضوع خوش‌بینانه نگاه کنم. البته این را عرض کنم که من با آقای حسن ونایی بواسطه موضع‌گیری‌هایی که ایشان در مجلس و مطبوعات داشته‌اند آشنا شدم اما در جلسه اى كه حضوراً برگزار كرديم، متوجه شدم از پتانسيل بسيار بالايى براى حل مشكلات مردم برخوردار هستند و با حسن نيت آمده اند تا به من كمك كنند بنابراين روى ميز مذاكره همه چيز را مطرح كردم. با شناختى كه من از آقاى حسن ونايى دارم، ايشان را يك نماينده كارآمد براى مردم ملاير می‌دانم بطوريكه به عقيده من، از ابتداى تشكيل جمهورى اسلامى تا كنون، پيشرفت‌هاى ملاير در هيچ دور‌ه‌اى به اندازه دوره نمايندگى آقاى حسن ونايى نبوده است. من شخصاَ نمايند‌ه‌اى تا اين حد فعال و پی‌گير حقوق مردم نديده‌ام و به همشهريان خوبم در ملاير توصيه می‌كنم در انتخابات پيش روى مجلس، رأى خود را به اين نماينده شجاع و توانمند بدهند.

دليل اعتماد من به آقاى حسن ونايى همين امتيازات خاص ايشان است وگرنه در گذشته افراد ديگر هم براى جلب نظر من آمده‌اند اما به دليل این‌كه متوجه شدم حسن نيت ندارند و براى منافع شخصى خودشان می‌خواهند قدم بردارند، حاضر به مذاكره و توافق با آن‌ها نشدم.

 

شخصاً از محتویات این جلسه اطلاع کامل دارم اما مصلحت می‌بینید جزئیات این جلسه را برای مردم هم بازگو کنید؟

حتماً عرض می‌کنم. در اين جلسه آقاى حسن ونايى حمايت‌هايى را كه می‌توانند انجام دهند برشمردند و من هم در مقابل عرض كردم در صورت نظر مساعد دولت و وزارت بهداشت و درمان براى ساخت يك مركز تخصصى قلب، حاضرم هر گونه همكارى را انجام دهم. ما می‌توانیم نقشه جديد و مدرن‌ترى از بيمارستان مركز قلب تهيه و به دولت ارائه كنيم تا پس از تأييد وزارت بهداشت، بيمارستان قلب ملاير با نظارت مستقيم من ساخته شود، نيروهاى انسانى آموزش ببينند و بيمارستان بصورت حرفه اى فعاليتش را آغاز كند.

در مقابل هم انتظار دارم حكم قانونى ديوان عدالت ادارى را اجرا و وضعيت زمين ما را كه خانه پدرى من است مشخص كنند. انتظار دارم به پاس خدمات شايسته پدرم و حس نيت خودم زمين ما را آزاد كنند. بنظر شما براى خانواده‌اى كه به گفته خود مردم خدمات شايسته‌اى براى ملاير انجام داده است، اين انتظار بالايى است؟

 

ابداً. انتظار شما کاملاً منطقی است. مردم قدردان زحمات شما هستند و مسئولین هم باید حسن‌نیت نشان دهند.

ارادت من به مردم ملاير بيشتر می‌شود اما كمتر نمی‌شود. براى جبران محبت‌هاى همين مردم است كه اعتقاد دارم بايد يك مركز تخصصى قلب در ملاير داير كرد كه هر كارى در بيمارستان‌هاى بين‌المللى انجام می‌شود‌، در ملاير هم صورت بگيرد. به نظر من اگر قرار است يك مركز پزشکی راه‌اندازى شود، بايد علاوه بر عمل باز قلب، جراحى رشته‌هاى ديگر نيز در آن انجام شود و بيمارستان ملاير بتواند كل منطقه غرب كشور را تحت پوشش قرار دهد تا ملاير به يك مركز پزشكى در غرب كشور تبديل شود. ترديد نكنيد كه مردم ملاير يك سر و گردن از مردم منطقه بالاتر و مستحق بهترين‌ها هستند فقط بايد مسئولين دلسوزى وجود داشته باشند كه خواسته‌هاى آ نها را پی‌گيرى كنند.

 

یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتی که ملایر در سال‌های اخیر با آن مواجه بوده است، تأمین پزشک متخصص است. البته طی سال جاری با پی‌گیری نمایندگان یک جراح مغز و اعصاب در ملایر مستقر شد اما بنظر شما احداث این بیمارستان مشکلی از این بابت ایجاد نمی‌کند؟

خیلی‌ از پزشکان رده اول کشور به محض این‌که متوجه شوند من قرار است چنین کاری در ملایر انجام دهم، خودشان پیش‌قدم می‌شوند و جلو می‌آیند. سال‌ها طبابت در سطح اول کشور و جهان اعتباری برای نام راستان آورده است که حاضرم آن اعتبار را برای شهر خودم ملایر و مردم خوب آن هزینه کنم. با احداث این بیمارستان فکر می‌کنم مشکل ملایر برای تأمین متخصص در دیگر رشته‌های پزشکی نیز برطرف شود.

 

احداث یک بیمارستان تخصصی قلب چه تحولی در شهرستان ملایر علی‌الخصوص در حوزه بهداشت و درمان ایجاد می‌کند؟

ابتدا عرض کنم بخش بسیار مهمی از دغدغه ذهنی مردم در خصوص بهداشت و درمان رفع می‌شود. بعد هم موجب می‌شود دانشکده پزشکی در ملایر تأسیس شود. تأسیس دانشکده پزشکی ملایر را در زمینه‌های علمی به شدت ترقی خواهد داد بطوریکه سال‌های بعد شاید ملایر بتواند پزشکان مختلفی در رشته‌های مختلف به سایر نقاط ایران بفرستد. در کل اثرات بسیار مثبتی روی شهر ملایر خواهد داشت.

 

از لطف شما سپاسگذارم. علیرغم این‌که با درد شدید کمر مواجه بودید و باید خودتان را به تیغ تیز جراحی بسپارید، دو جلسه و هر جلسه چند ساعت پذیرای ما بودید و به همه سوالات پاسخ دادید. چگونه باید از شما تشکر کنیم؟

این‌طور نیست. من ملایر و همشهری‌هایم را دوست دارم اما اگر فکر می‌کنید باید این کار من را جبران کنید، از طرف من به مردم ملایر بگوید همه آن‌ها را از دورافتاده‌ترین روستاها گرفته تا همه مردم زند و سامن و جوکار و در کل همه مردم ملایر را دوست دارم و هر کجای دنیا که باشم به یاد خاطرات خوبی که با آن‌ها دارم هستم. من افتخار می‌کنم که ملایری هستم و با افتخار تمام هنوز هم به زبان ملایری صحبت می‌کنم. به مردم ملایر نوید می‌دهم که به زودی به ملایر خواهم آمد و امیدوارم با همکاری آقای حسن ونایی نماینده خوب ملایر بتوانیم وضعيت بهداشت و درمان ملاير را ارتقاء دهيم.

 

و حرف آخر؟

سلام گرم من را به همه اعضای تحریریه هفته‌نامه تاک برسانید از طرف من بفرمایید قول می‌دهم وقتی به ملایر آمدم، بازدیدی هم از دفتر نشریه تاک و دیداری با این مجموعه داشته باشم. از شما تشکر می‌کنم و به عنوان یکی از مشترکین ثابت تاک خواهش می‌کنم هفته‌نامه را بصورت مرتب برای من بفرستید.


آخرین بروز رسانی در پنجشنبه, 27 بهمن 1390 ساعت 09:32
 

اضافه‌ كردن نظر

 
ملایر آنلاین

نقدها        l      تحلیل ها         l       درباره ملایر        l      آثار تاریخی       l       تماس با نماینده